هر بار که می آد پیشم مثل احمقا می پرسه:
هنوز قرص می خوری؟
منم هربار مثل احمقا تو دلم می گم:
مگه شما احمقا چی این؟ حرفای مزخرفتون به چه دردم می خوره؟ چه گناهیه که اگه بخوام یک متر جابه جا شم باید چرندیات تون رو بشنوم. واقعا آدما چطور برای سر کار رفتن، تفریح کردن، زندگی کردن... خودشون رو مجبور می کنن یک مشت اراجیف از مسئول کار، مسئول تفریح، مسئول زندگی بشنون؟ غیر از آرام بخش چبز دیگه ایی می شناسین که این حاشیه ها رو سانسور کنه؟ آدمای متعفن!
وقتی که احساس درماندگی میکنم. وقتی که استیصال مرا به سمت مرگ هول میدهد. وقتی میخواهم و نمیخواهم که بمیرم. چیزی آرامم میکند که باعث شود به مرگ فکر کنم. آنقدر که به زندگی برگردم. نمیدانم چه اتفاقی در فیزیک بدن من رخ می دهد؟ ولی قبلا خونم را به چیزی آلوده کردم، که با مصرفش بتوانم این درد را تسکین دهم. اسمش "جک نیکلسون" است. آرام در رگهایم تزریقش میکنم. این پرسونای در مانده مرا آرام میکند. سریعا باید یکی از اینها را ببینم: "محلهی چینیها"، "مسافر"، "ایزی رایدر"، "درخشش" ... یکی از مهم هایش را جا انداختم، نه؟ باید مهم باشد که نمیتوانم به خاطرش بیاورم.
اگر "جک نیکولسون" حرامزاده نباشد، یا حوصله هم را نداشته باشیم تنها دو نفر دیگر میمانند برای تسکین دردم. هر دو هم با این حرامزاده کار کردهاند. آنتونیونی و پولانسکی. من زبان اینها را خوب میفهمم. باید راجع بهشان مفصل بنویسم.
ما خیلی احمقتر از آنیم که بتوانیم تشخیص دهیم دیکتاتور واقعی چه کسی است. چراکه این لقب را به هر احمقی میدهمی. دیکتاتور احمق نیست. دیکتاتور واقعی همان کسی است که دیروز به شما لبخند زد، بوسهای از فرزندتان گرفت، کلاهش را سرش گذاشت، رانندهاش درِ اتوموبیل را برایش باز کرد تا برود سری به بنیاد خیریهاش بزند. یادتان هست که همسرتان گفت: "چه مرد نازنینی !" ؟ با هم خندیدیم و امروز پشت عینکهایمان به خودمان اجازه میدهیم که بگوییم احمق یعنی دیکتاتور و بلعکس.
صبر کنید! هیچکداممان حوصلهی مشاجره نداریم. منظورم این نیست که دقیقا این جمله را میگوییم.نه! واکنشمان را میگویم. لطفا نگاهی دوباره بیاندازید. اصلا کی حوصلهی این حرفها را دارد؟ بیخیال آقا! برویم تو لاک. زیرِ کلاهمان.
یکی دوست دارد ناشتا سیگار سیگار بکشد. یکی بعدِ بلعیدن غذا. یکی هم همراه با قهوه. اما برای من تعریف خوشترین لذت سیگار بعد از سکس با معشوقهات است. زمانی که آرام در بستر به خواب رفته و تو از پنجره شب را نگاه میکنی. خود ِ شب را.
تو میدانی چه میگویم.
خون میتراود. خیره شدهام تا آرام بگیرم.
"اینکه تعادل داشته باشی مرا خوشحالتر میکند.
The drugs said that and left away. I'm seeking of it. now."
!
+ همین الان دارم I was made to love her رو از Jackson 5 گوش می کنم. خیلی اتفاقی. بی ربط. دلم برایش تنگ شده. همیشه می شد. حتی قبل از مرگش. برایم مهم نیست اگر همه تان از او متنفر باشید حتی.
امشب نوبت اصغر فرهادیست.
پیش از این جنجالها، فیلمهای قبلیاش را دیده بودم. "رقص در غبار" (نصفه، نیمه. اما همانقدر که فرصت شد ببینم میخکوب بودم. نمیدانم چرا نخواستم دوباره ببینماش؟ شاید حوصلهی خاک و بیابان نداشتم)، "شهر زیبا" (بار اول نمی توانستم ببینم. سخت بود. شما میداندید چرا! هی وعدهاش میدادم برای فرصتی مناسب. بار دوم گیر کردم. بار سوم فرو رفتم. توی این سالها، هیچکس آنقدر خوششمایل فیلمنامهاش را گره، گره نکرده بود جلوی چشمهایم. جوری که دلم نمیآمد هیچکدامشان را باز کنم! آنجا فهمیدم چه شیطنتهایی دارد این مرد سر میانسالی!)، "چهارشنبه سوری" (بار اول توانستم ببینمش اتفاقاّ. باز هم شما میدانید چرا! چون دغدغههای خودمان است. مسائل زناشویی دیگر! اهمیتی ندارد، بار دوم هیچ چیز جذابی برایم نداشت، جز آنکه "هدیه" "تهرانی" نبود، و "ترانه علیدوستی" ثابت کرد که کیست! محشر است این دختر. اگر اشتباهِ "گاو خشمگین" ِ "اسکورسیزی" را مرتکب نشود حتما به آرزوهایش میرسد. اتفاقا به رخ کشیدن تسلط در کارگردانی اصلا برایم جالب نبود. هرچند که فرهادی هوشمندانه میدانست که به آن نیاز دارد).
تمام شد.
رسیدیم به "دربارهی الی"
نمیدانم از چه کسی شنیده بودم که قرار است دختری گم شود و دیگران راجع به آن قضاوت کنند. یاد فیلم کوروسووا افتادم. بعد که شنیده دقیقتر و مستندتر شدند و حتی بعد از دیدن فیلم، یاد "ماجرا"ی "آنتونیونی" افتادم. الی گم میشود، شخصیتها گیج و منگ. حالا آنجا پنهان میکنند اینها را، اینجا ابراز هم میکنند. ایرانیایم دیگر. موسیقی متن که صدای دریا بود و شباهتهای کلی دیگر. آدمهای آنجا واقعا واقعیاند. آنها اصلا قشر متوسط ایرانی که نیستند. آنها هم واقعیاند. ولی اینجا چون ایرانیایم دیگر! می رویم سینما، خیلی صمیمی روی صندلی مینشینیم، مردم را وارانداز میکنی، همه سرشان توی هم است. یعنی سرشان به کارشان گرم است. نوشخوار هم میکنند(دور از جان شما). روشنایی که به تاریکی گرایید، خیلی صمیمانه، باز هم یک تیتراژ ساده، زیبا، بی ادعا ما را میخکوب میکند. خیل جمعیت آرامتر میشوند(از صداهایشان فهمیدم). فیلم آنقدر صمیمانه وارد نیمهی اول میشود که انگار کم مانده یکی از شخصیتها روی پرده، به تماشاچیان تعارف بزند "بفرمایید داخل!". اینها همهاش حسن است. از جاری شدن فیلم تا سکانسهای پایانی استادانه هوای هر مخاطبی را داشت. ولی من مانده بودم آخرِ فیلم را چطور میخواهد تمام کند که نه از مخاطب خاص، نه عام، از هیچکدام فحش نخورد. کاری نداشت که؟ یک چهره داخل آن کیسه با آن سایهی نه چندان روی اعصاب، که نه الی باشد نه الی! فهمیدید که اصلا فیلم همین بود؟ شیطنتهای فرهادی! حتی تیتراژ پایانی میگوید "وایسا هنوز کارت دارم!" چطور؟ به سبک فرهادی بازی. با فونت درشت، یکهو روی سیاهی تام، سفید ظاهر میشود نام صابر ابر. نمیدانم! اگر اسم این جانور روی پوستر باشد، پس من روی فرهادیبازی زیادی حساب باز کرده بودم.
وای وای وای. حالا فرض کن قطعهای پخش شود که قبلا آن را شندیدهای. آره بذار بیاد ببینم اسمشو. Anderea Bauer. حالا فرض کنید آلبومی که این قطعه در آن بود را یک جورهایی دو سال پیش دختری جوان٬ فریبنده٬ زیبا... به شما داده باشد. یک دوست. از همین دوستان اینترنتی. مثل من و شما. حالا مانده بودم که غرق خاطراتِ گفتگوهایم با آن دختر شوم(Before sunriseیادتان هست؟ مجازی اش کنید. من نقش یک_آن_ پسر جوان را بازی میکردم)و اینکه داشتم عاشقش میشدم! یا اینکه چقدر این قطعه به جا تهِ این فیلم چسبانده بودند. یک جورهایی داشتم حساب سرانگشتی پولی که قرار است به جیب انتشارات هرمس هم به ازای هرچه شهرت فیلم باد، برود را هم انجام میدادم. همه چیز قاطی شد. و آخر نتوانستم دریابم چرا این فیلم با اینکه شاهکاری برای ما بود برای آنوریها تکراری نبود و آن جایزه مهم را نربود، بلکه تقدیمش کردند؟ شاید چون ما خیلی ایرانیایم. این فیلم ایرانی اجرا شد. خود ِ خودمان بودیم. شاید... حرفهای سیاسی؟ نه!... نمیدانم. نگاهای بیمعنی، یک نوع گیجی ِ شبیه به مستی. جوری که آنقدر توی خودت باشی که ندانی داری به صندلی و ناموس مردم و کلا در و دیوار می خوری! در خیل جمعیت ِ زیر نور. خیل مخاطب عام که اول صدای چیپس و پاپکورن توی گوشِ تو میکردند و حالا حداقل ده دقیقه منگ ماندهاند، برایم شگفتانگیز بود. چطور توانست چنین موضوعی را به خورد مخاطب عام بدهد، راضی نگهاش دارد و جوایز مهم هم بگیرد؟! نه! این آدم همه جوره کارگردان است. همه جا. کافی است برخوردِ کوچکی با فرهادی داشته باشید. من که او را نمیشناسم!
+ سعی میکنم فعلا چند تا از مولفههای مینیمال بودن رو داشته باشم!
میخواهم شروع کنم. از همین امشب. همین ساعات بامدادی؟ چهمیدانم! همین امشب. همین الان. محکم. با فونتِ بولد.
دوست نداشتم تمام شود. یا من بد سلیقه ام. یا این فیلم تماما نمایش خوش سلیقگی بود.
دلم هوای یک "زیبای آمریکایی" کرده. هوای صدای گرم انی لنوکس در یکی از سکانس های پایانی. سکانسی که چیزی ساده بر ملا می شود. چیزی که همه مان درگیرش هستیم.